چقدر غافل بوده ایم در شناساندن راز گل سرخ!

قریب دو هفته از ارتحال بزرگ مردی می گذرد که مرور خاطرات با او بودن حرارت و رنج مصیبت از دست دادنش را برایم سنگین تر و سنگین تر می کند. بامداد روز واقعه 4 اردیبهشت ماه 93 در تمنای شفایش و در مقام استغاثه از رب جلیل اینچنین سرودم که:

ای پیر و مراد من فدایت

صد جان چو من فدا برایت

مجنون شده ام در انتظارت

کی من شنوم صدای پایت

جانا چو نهم قدم براهت

جویا و روان پی صدایت

این سوز و نوا به حق جاه ات

مژده بشود خبر، شفایت


   چه می دانستم که صبح علی الطلوع در پی پاسخگویی مبهم اهل بیمارستان باید به همراه والد بزرگوارم با شتاب و سرعت خود را به بیمارستان مسیح دانشوری برسانیم  . چه می دانستم که در آن لحظات پر تشویش، آوار مصیبت بر سرم  خراب شده و اطبا در حال احیاء آن عزیز سفر کرده اند. عزیزی که قبلة قبیلة قبله باوران بود . در علم و عمل، فضل و تقوا و صبوری  مانندی چون خود نداشت. حضور در محفلش و شنیدن کلامش آراممان می ساخت و....

   پشت درب شیشه ای اطاق آی سی یو ماندم و پدر داخل رفت اضطراب را از قدم زدنهای مداومش می فهمیدم گاهی اوقات نزدم می آمد و آرامشم می داد که نگران نباش و... ولی بهت و حیرانی پرستاران و دکترها و حتی عزیزان خدمتگزار گویای مطلب دیگری بود. آقا ناصر عموی گرامی ام هم خود را رساند و وارد شد. بعد از دقایقی با اشارة کسی بی اختیار به سمت اطاقی رفتم که در این چهل روز بستری شدنشان در تهران جرات و جسارت ورود به آن را نداشتم. خدای من! جان و جوانی ام را برسم صدقه برای رفع این بلا نپذیرفتی؟......

  برای اولین بار در این دو ماه مدت بستری شدنشان زیارتشان کردم. آرام و با شکوه چون همیشه بر روی تخت ، دیدمشان ،گویی خواب بودند ، آهسته وارد شدم می دانستم که مهمان خدا و معبود شده اند برسم ذکر ادب نزد بزرگان و اولیاء  بر زبانم ذکر " السلام علیک ایها العبدالصالح" جاری بود، نزدیکتر رفتم پاهای رنجورشان را بوسیدم .

 ..... خدایا! من چقدر آرام شده ام،  دیدن آن همه ابهت و طمانینه آرامم ساخته بازهم که دیدمشان همه دردها و غمها از دلم زدوده شد. به سمت بالای تخت رفتم و پیشانی نمناکشان را بوسیدم  بدن مبارکشان هنوز گرمی حیات داشت. گفتم آقا سلام ! من سعیدم ! آقا! به همه آنها  که دوستشان می داشتی و اکنون میهمانشان هستی سلام ما را برسان.

آری! آن عبد صالح این روزها میهمان خداست، میهمان برگزیدگان و منتخبین اوست. دوران صبر و رنج پایان یافته و عزیزترین موجود عالم برای من و اهل بیتش امروز از دنیای فانی به عالم باقی هجرت نموده است و از گستره ای بالاتر و عظیم تر بر ما نظاره خواهد کرد، برما سیطره خواهد داشت. زیارت آن نازنین آرامم ساخته بود مثل همیشه که وقتی به محضرش در قم مشرف می شدم ، از غم و اندوه مجتمع در وجودم آزاد شده ام،  اینبار هم رها از رنجم.  

با ایشان چون همیشه به وقت وداع خداحافظی  نکردم بلکه با سلامی دوباره و مصمم از محضرشان دور شدم و خود را به پدر و عمویم رساندم. همه بهت زده اند. غم و اندوه در چهره اهل بیمارستان هویداست. مصیبت زده اند چون ما! ...... راهی قم شدیم.

آقای من همه قم آمده ایم، در دفتر شماییم، منتظرتان هستیم، شب هنگام آمدید شما هم! عجب شبی شد آن شب ! بعد از انجام مراسم غسل،  پیکر مطهر و پاکتان را  6 نفر از نوادگانتان ، خمیده قامت! شکسته کمر! مصیبت زده حمل کردند، هر شش نفر بر لب مرثیه حسین بن علی علیه السلام را داشتند . همو که تنهایی و غربتش در صحرای بلا شما را آشفته می کرد و چشمان نافذتان را مملو از اشک و ماتم می نمود ..

 آری مرثیه امام حسین را با مرثیه شما یکی کردیم و گداختیم و شکستیم تا پیکر مطهرتان را آنگونه که خود دیدید به جایگاهی رفیع رسانیم تا پیروان ،  دوستداران و اهل بیتتان با شما وداع کنند. چه با صلابت بودید چه با صلابت هستید!....

   آقاجان!  عظمتتان را این روزها بیشتر و بیشتر می فهمم وقتی سوگواری مردم عزیز را می بینم که با جوششی خودجوش درقم، تهران، تبریز، سراب و.... در بزرگداشت شما این همه جهد می کنند اینهمه محبت می کنند به حق از سپاس و ثنا ناتوان می مانم. وقتی می بینم که برادران مسیحی ما نیز خود را در این مصیبت به ما رسانده و عزادارتان اعلام می کنند احساس غبن و غفلت بیشتری به من دست می دهد که چقدر غافل بوده ایم در شناساندن راز گل سرخ! اینها همه مسئولیت بعدی ما را سخت تر می کند باید زین پس این عَلَم برافراشته با همت ما همگی پابرجا و استوار بماند تا روح بلندتان از ما خرسند و مسرور گردد. انشالله .

ناسپاسی است اگر چنین نکنیم .